خداوندی حوالی روزمرگیها ،
محور داستان مذهبی مدرن ..
"شک کردن مرحله خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدی است ".
همه ما گاهی شک کرده ایم ،اما بعضی شک ها را جراتی باید برای ابراز شدن و مطرح شدن آنها در هر برهه زمانی مساوی با مرحله ای از زندگی هرفرد می شود که در حال عبور از آن است و خوب طبیعتا پاسخ های همیشگی و هم سطح نمی تواند آن خلاء ناشی از شک را در مراحل مختلف عبور از زندگی جبران کند. پس وقتی نویسنده ای با دیدی نه صرفا مذهبی ،شکی را دستمایه و محوراصلی داستان خود قرار می دهد که هر یک از ما دچارش بوده ایم یا خواهیم بود، در واقع مخاطب را دعوت به همزاد پنداری می کند و خوب داستانی با این مضمون که یکی از دغدغه های روحی مخاطب را به عنوان تنه اصلی ماجرا برمی گزیند و به دنبال جوابی نو، متفاوت از پاسخ های همیشگی است رغبت مخاطب را برای پیگیری بر می انگیزد.
تردیدهای مشترک لزوما مختص طرفداران تفکرات نیهیلیستی نیست و عمومیتی که دارد تا حدودی می تواند علت اصلی همه گیر بودن" روی ماه خداوند را ببوس" باشد.
وقتی نگاهی نو به تردیدی که بارها و به تعداد آدمها مورد تجربه بوده است انداخته می شود راهی برای جهان بینی جدید ،نگرش تازه و نگاهی متفاوت بوجود می آید ،این امکان را می دهد که به قول خود مصطفی مستور هرکس از "ارتفاع درکش" برای میزان تردید و شک خود و میزان صحت و چگونگی یافتن پاسخی برای آن بهره جوید.
-یونس فردوس دانشجوی دوره دکترای پژوهش اجتماعی که به گفته مهرداد –شخصیت دیگر داستان – فلسفه را به خاطر دفاع از دین انتخای می کند با آن تعصب و اعتقاد به چون و چرا ناگهان سوالی را مطرح می کند و تا پایان داستان در همه حالات و زمانها آن را تکرار می کند و گوشه ذهن مخاطب را جایگاهی می سازد برای این سوال که :
" آیا خداوندی وجود دارد ؟ "
اینجاست که نگرانی شروع می شود برای همه شخصیتهای داستان وحتی مخاطب.
یونسی که سایه را دارد ، دختری دانشجوی الهیات که با همه عشق به یونس اما خداوند برایش تعیین کننده و انتخاب اول است. علیرضایی که آن قدر جلوه های خدا را دیده که به نوعی یقین ،تردیدهای بقیه را پاسخگوست.
علی رضایی که خداوند را حتی در معصومیت کودکان عیان می بیند.
" وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می درخشد ، تو کجایی یونس ؟
تو واقعا کجایی یونس ؟ "
در طی داستان ،این ترس و شاید سوال که اگر یونس به خدا نرسد ؟ ذهن مخاطب را به بازی می گیرد وحس انگیزی های مداوم و مرتب نویسنده حتی درپایان داستان با اینکه به نوعی به بازگشت یونس به خدا اشاره دارد اما ذهن خواننده را به پاسخی درونی می سپارد که نگاه یونس به بادبادکی در آسمان رو به خدا یعنی دستیابی به یقینی همیشگی ؟
زندگی یونس در طول داستان دستخوش اتفاقات ،صحنه ها ، و نشانه هایی می شود که گهگاه خود او را هم خسته می کند . آنجا که یونس به سایه می گوید : " به بابات بگو سه ماه دیگه صبر کنه.سعی می کنم توی این سه ماه تمومش کنم . راستش خودمم خسته شدم.لابد اینم از بدشانسی منه که ازدواجم به یه مرده بند شده ". و به نوعی نشانگر آن است که هر چه یونس می خواهد ثابت کند خدایی نیست ، انگار خداوند او را دنبال می کند و نا خود آگاه او را در معرض حوادثی قرار می دهد که به نوعی به زندگی یونس نزدیکی دارند و گاهی برای او تعیین کننده اند. مثل موضوع پایان نامه دوره دکترای یونس که بررسی علل جامعه شناسانه خودکشی دکتر پارسای فیزیکدان است.
همه شخصیتها و رخدادها به نوعی هماهنگ با مشکل یونس پیش می روند. باید همه شخصیتها را به خاطر سپرد حتی دکتر پارسایی را که مرده اما مراحل تحقیق به گونه ای پیش می رود که علاوه بر پژوهش اجتماعی مراحلی برای دستیابی به یقین برای اونس در نظر گرفته شده است. دکتر پارسایی که در ابتدا اهمیت چندانی نداشته و تنها موضوع پایان نامه یونس بوده است آنقدر رشد می کند که در پایان علیرضا با استناد به شکست پارسا در چیدن معنای عشق میان مفاهیم ریاضی سعی در قانع کردن یونس دارد که مفهوم خدا را نمی توان هم ردیف دیگر معانی چید!
شخصیت پردازی ها تا حدودی ناقص و ضعیف است. اینکه سایه ای باشد که ایمان به خدا دارد یا علیرضایی که با یقینش سعی در پاسخگویی دارد یا حتی یونسی که با آن تعصب و مذهبی بودنش ناگهان دچار تزلزل اعتقادی می شود لازم است اما کافی نخواهد بود. در هیچ کجای داستان جوابی روشن در نظر گرفته نمی شود برای اینکه چرا یونس ناگهان دچار شک می شود ، آیا خودکشی پارسا می تواند عامل خوبی باشد ؟ یا حتی یقین و اطمینانی که سایه و علیرضا دارند از کجا سرچشمه می گیرد ؟ فقط برای اینکه سایه می گوید :
" می دونی که تا الان اگر خدا نبود صد دفعه بابام عقد ما رو به هم زده بود ؟ "
یا علیرضایی که می گوید : " هیچ ابزار علمی برای اثبات یا نفی تجلی خداوند بر کوه وجود نداره ! ندانستن به همان اندازه که چیزی را اثبات نمی کنه نفی هم نمی کنه ؟ "
در واقع نویسنده تا حدودی ناقص بودن شخصیتها را با این دلیل که هر یک از آنها بر اساس تجربه شخصیشان ایمان دارند می پوشاند و به این اکتفا می کند .
ما از علیرضایی که این همه حرفهای زیبا و محکم می زند هیچ نمی دانیم. حتی دقیقا نمی دانیم چرا سایه فکر می کند علیرضا فقط می تواند یونس را راهنمایی کند ؟
یا چرا یونس،اثرپذیری از علیرضا دارد ؟
سایه فقط در جایی ناگهان شروع به حرف زدن می کند که می خواهد همه چیز را تمام کند. در جای جای داستان شک می کند به یونس و می ترسد اما هیچ وقت نمی پرسد که چرا یونس شک کرده ؟ همیشه سکوت می کند. سایه ای که خودش درگیر پایان نامه دکترای خود با موضوع سخن گفتن موسی و خداوند در کوه طور است حداقل می تواند به عنوان همسر یونس کسی که باید از همه به او نزدیکتر باشد سعی در پرسیدن راز شک او داشته باشد اما وقتی یونس
می پرسد : " تو مطمئنی خداوند بر کوه تجلی کرد ؟" سایه فقط بی حالت نگاه می کند!!!!
سایه بیشتر با ظرافتهای زنانه اش شناخته می شود و اینکه او دانشجوی دکترای الهیات است انگار بیشتر به منظور سرگرم بودن سایه فرض شده تا جایی بیاید و سر یونس را در آغوش بگیرد یا قهر کند یا بترسد یا گریه کند و ...
سایه فقط از علیرضا می خواهد کمک کند!
یونس با توجه به شکی که دارد خیلی منطقی به سایه پاسخ می دهد از علیرضا می خواهد که به سایه کمک کند!!! او شک می کند و باز می گردد اما وقتی که سایه مجبور است به خاطرخدا از یونس بگذرد و این شبهه ایجاد می شود که آیا یونس خدا را انتخاب کرد به خاطر قهر سایه ؟
مستور در کتاب مبانی داستان کوتاه خود می آورد :
" نقطه اوج هر داستان جایی است که تنش در داستان به اوج خود می رسد. احساس متراکم شده داستان ، ناگهان رها می شود و چرخش های اساس در شخصیتها یا رویدادها رخ میدهد ."
سایه حرفهایش را پشت در با گریه می گوید و از اینجا روال داستان تغییر می یابد . عشق پارسا به مهتاب دانشجو آشکار می شود – که بعضی حرفهایش آن قدر استعاره دارد که قابل لمس فوری نیست- و یونس در واقع به بن بستی می رسد که همه حوادث ناگهانی و هم زمان به جایی منتهی می شود که یونس خود را تنها احساس می کند.به حرف علیرضا می رسد :
" پارسا از ارتفاع درکش شکست خورد .از ارتفاع عشقش از معنا نه از معشوق "
این عشق نصیب پارسا نشد بلکه دچارش کرد. می اندیشد به مهردادی که می گوید :
" کلیدها همان طور که دررا باز می کنند قفل هم می کنند"
با اینکه مهرداد هم مرتب سکوت می کند برابر یونس ،حتی دخترش در کالیفرنیا !
و سایه ای که خدای علی را به یاد او می آورد. ینس مطمئن می شود ؟ به همین سادگی دست از آن جنجالها بر می دارد ؟ شاید نه اما نویسنده حرف ابن سینا را به ذهن می آورد..
"شاید یونس تعبدا می پذیرد"
اما همین روزنه امیدی است.. وقتی نخ بادبادک را درست می کند ، یاد حرفهای سایه و علیرضا می افتد.. یاد ریسمان گسسته خودش!
شاید اگر تشویشهای اول شخص به زبان دانای کل می شد داستان انسجام بیشتری داشت و شاید همین مساله موجب می شود که مستور " من دانای کل هستم " را عنوان کتاب بعدیش بسازد .
با این حال ، همه فضا سازی ها، گفتن جزئیات حرکات شخصیتها ، احساسشان ، تصویر کردن زمان و مان ، جملات قصار و پاسخهایی ورای ذهن .. مقایسه تردید پارسا نسبت به مهتاب و تردید یونس نسبت به خدا ، انتخاب عشق سایه که منتهی به خدا می شود، بستن دوباره نخ بادبادک و توصیف سمبلیک برای معنای حبل الله و نمادها ، جملاتی که با ذهن بازی می کنند، عنوان کتاب که برگرفته از دل داستان است ، همه و همه باعث می شود که کفه قضاوت مثبت آن قدری سنگین شود که از لحن و دید عرفانی یکسان میان همه شخصیتها از سایه دانشجوی دکترا تا زنی فاحشه و راننده ماشین و مهرداد چشم پوشی شود و مصطفی مستور را یکی از بهترین تلفیق کنندگان مذهب و داستان مدرن بدانیم و کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" نه تنها به حق نامزد جایزه قلم زرین که به حق دارنده آن باشد .